+ هر چه می خواهد دل تنگت بگو

  

 

 

عزیزم غصه نخور زندگی با ماست

اگه باختیم این روزو فردا که بر جاست

توی این شب سیاه مه گرفته

نگاه کن خورشیدی از اون دروها پیداست

عزیزم دنیا همینجور نمی مونه

یه روز اخر می شکنه خواب زمونه

عزیزم شب همیشه شب نمی مونه

صبح می شه افتاب میاد رو بوم خونه

عزیزم دنیا گلستون می شه یک روز

هر چی مشکل باشه اسون می شه یک روز

مهربونی جای کینه رو می گیری

هرجا دردی باشه درمون می شه یک روز

عزیزم دنیا همینجور نمی مونه

یه رو زاخر می شکنه خواب زمونه

عزیزم شب همیشه شب نمی مونه

صبح می شه افتاب میاد رو بوم خونه

یه روز از روزا که هیچ کس نمی دونه

بدی از دنیا می ره خوبی می مونه

من و دل منتظر اون روز خوبی

حتی از ما نبینی اگر نشونه

عزیزم دنیا همینجور نمی مونه

یه روز اخر می شکنه خواب زمونه

عزیزم شب همیشه شب نمی مونه

صبح می شه افتاب میاد رو بوم خونه

 

خواننده:حامد فولاد قلم

 

 

 ******************

 

قـفـس به این بـزرگی ، کاشـکی پـرنده بودم / مـهم نـبود پریـدن ، ولی برنده بودم

فرقی نداره وقتی ، ندونی و نبیــنی / غُصت میگیره وقتی ، میـدونی و میـبیـنی

 

 

در باره ی این دو بیت اگر سخنی داشتین می تونین کامنتی بذارین در کلبه ی محقر الهه ناز

 

 

 

 

 

نویسنده : خاکستان ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
تگ ها:


+ مستی و راستی

اولا  درگذشت عالم اندیشمند ، ساده و دور از هر گونه تجمل و حکومت را به همگی دوستانم تسلیت عرض می نمایم.

بعضی هارو در طول زندگیشون می شه شناخت گروهی را پس از عروجشون

ایشون جزو انسانهایی بودند که پس از عروج روح بزرگشون بیشتر شناخته شدند و درگذشت ایشون جمع کثیریو متاثر نمود

ایه الله منتظری روحت شاد...

 

یلدا در پیشه و شب بلند چله که در تاریخ باستان ایران زمین بشدت برای ان ارج قائل بودند و تا حال نیز ادامه یافت

اکنون  نیز بزرگترهای خونواده  در منازلشون  منتظر فرزندان و نوه هاشون هستند تا گرد هم جمع شوند و اون شب را تا پاسی از شب دور هم باشند و با خوردن  هندوانه و انار و تخمه و اجیل و  شیرینی شب بلند سالو به زیبایی سپری کنند...

خوش باشید

یادت هست؟!!!

 

روزگاریست که سرمازده ایم

در همه کون و مکان شب زده ایم

روزگارانی  به رنگ ابی دریا بودیم 

 ان دور ها...

گوییا اینک به این رنگ سیاه خو کرده ایم

تا که لبخند صداقت می نشیند بر لبان

جغد شوم فتنه انگیز حسد پر می گشاید بهر مان

ما چه راحت اینک اما تن به این شب داده ایم

ما به ان خو کرده ایم...

 

انچنان یک رنگ و زیبا همچو موج اندر کنار هم بودیم

گوییا روحی که در یک تن بودیم

 

 

یادت هست؟!!!

 

 

ما که دریا گشته بودیم با هم و یک تن بودیم

موج و ساحل را به زیبایی کنار هم بودیم

ما همه با هم چه خوب ارام از این دریا بودیم...

 

 

یادت هست؟!!!

 

 

اینک اما من نمی دانم چرا در بی کران ابیش

اینچنین خاموش و تنها همچو ساحل گشته ایم!!!

کاش می دانستم

 

کاش می دانستیم

 

که موجیم و چرا اینک ز دریا در گریز!!!

ما که بودیم زاده ی دریا ، چرا اینگونه با موج درستیز!!!

...

راست گفتی باورت دارم که :

 اری موج ِ ما را باد ِ سهمگین ریا در خود گرفت

وای ییییی ، باز کبر و دروغ و هم غرور و ادعا بالا گرفت

ابی دریا کران تا بی کرانش را بیالودیم ما

موجها کف شد بر این ساحل و در خوابیم  ما

باز هنگام مناجات ، دستاها پر از گناه

خنده ها بی همرهندُ  دل چه تاریک و سیا

دستهامان را بیالودیم به نیرنگ و ریا

چشمها ازرده از دیدن ، زبانها پر گنا

سرها ، سر در گریبان تا نبینیم ، بیشتر 

چشمها را بسته و لبها به هم دوختیم ما

سعی کردیم  تا که مروارید ِ باورهایمان را چون صدف

در بغل گیریم ولی اینک ز ان هم خسته و ازرده ایم

عقل را برگو به خود آی ، کای دریغ زین راستی

دل ، بیارا تو به مستی ، کای دریغ زین راستی

 

راست گفتی...

 

 ابی دریا اگر باقیست  از این دریای اندوهگین و سرد

انعکاسیست ، از سما پیداست ،  نه خود زاین اب ِ  سرد

 

راست گفتی...

از"ستاره"

 

******************

التماس دعا برا شفای بیماران از جمله مامان مهربونم که چون شیرزن زندگی کرد و تا حالا هم موندنش برا خاطر همین خصلتش بود والا تا حالا ...

ایشون هم اهل قلم بودند و شعرهایی سرودند که هیچ کدومشونو برا خودشون نگه نداشتند متاسفانه ولی اندکی از نوشته هاشونو با خودم دارم که اگر تونستم حتما در اینجا انتخاب خواهم کرد و خواهم گذاشت به نام خودشون

 

 

اینم یه شعر زیبا از مامان قشنگم که مربوط به سالیانی دور است که از دلش سرود برای دلش و هرگز نخواست نوشته هایش را جمع اوری کند...

 

 

نوای دل

 

بشنو از نی چون حکایت می کند

از جداییها شکایت می کند

من نیم اینک شکایت می کند

با خدای خود حکایت  می کند

رنج فرزندان مرا بی تاب کرد

روزها رنجور و شب بی خواب کرد

از غم دوری انها سوختم

همچو پروانه به شمعی سوختم

تو مرا یا رب چو مجنون کرده ای

بهر فرزندان دلم خون کرده ای

بس ز گیتی بی وفایی دیده ام

بس که حرف ناکسان بشنیده ام

دوستی کردم به هر کس ای خدا

در عوض نامهربانی دیده ام

دائما در زحمت و در محنتم

بهر اسایش نباشد فرصتم

ای دلا خوش باش بر لطف خدای

هر چه داری او به تو کرده عطای

شکر کن یزدان پاک خویش را

کو کند سلطان بسی درویش را

 

شعراز "مامان ِ ستاره"

نویسنده : خاکستان ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳٠
تگ ها:


+ بی تویی

 

 

 

هیچ می دانستی!!!

 

اسمانم را دلت روشن کند

دردهایم خنده ات درمان کند

دستهای   ِ گرم ِ تو ، دستم گرفت

این نگاهت ، واااای ، چه ها با من کند!

باز گفتی راز ِ خود با زمزمه

تو نیوشاندی به من بی همهمه

حرفهای دوست را هجی شدی

ایینه گشتی مرا لیلی شدی

خود ندیدی تا منم بی من شوم

نیک گفتی من نیم تا من شوم

گر بیامیزم به تو من خود شوم

اندر این امیختن بی خود شوم

باز رفتی تو سراغ ایینه

ایینه رخ بر متاب از ایینه

راه را در تو نشانیست ای عزیز

ره بدون تو چه راهیست ای عزیز

خود نمایاندی و خندیدی به من

خود نهان گشتی ز من رخ بر متاب

تو ز دست این دل اکنون راهیی

من بدانستم تویی در بی تویی

 

شعراز"ستاره"

تقدیم "تو"

 

 

 

 

نویسنده : خاکستان ; ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٤
تگ ها:


+ رهایی

 

 

بیا بمون تو خوب من ، بهونه ی ترانه هام

بیا که بی تو شب زَدَست ، تموم انتظار ِ من

چه تب گرفته لحظه هام ز هر چه بی تو بودنه

بیا که معنیم تویی ، پرنده ی رهای من

از"ستاره"به"تو"

  

نویسنده : خاکستان ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٥
تگ ها:


+ قلک شکسته

 

 

 

 

ققنوس بروز شد با پیامهای زیبا و حرفهای ستاره

http://qoqnuos.blogfa.com/

  

 

 

طفلی شکسته قلک خود ، تا تفنگ عروسکی  بخرد

یا که نه ، بعد روزهای انتظار اکنون ، چیزی برای مهربان  بابایش بخرد

یا که باید بیشتر بیاندیشد او  ، برای شکسته  قلک سفالی خود

بعد این روزهای سخت انتظار ،  شاید او اکنون هنوز نباید اصلا هیچ چیزی بخرد

اری یادش امد ان روز که مادرش می گفت به پدر

کاش پول کمی می بود تا که با ان ، پارچه ی گل گلی شادی بخرد

تا به دست خود چه قشنگ انرا دوخته

 یا که پیراهنی برای نازنین ، دردانه دخترش  بخرد

کمی که بیشتر اندیشید یادش امد آ ه ه ه  راستی

دیشبش چه دشوار بود با گرسنگی  که گذشت

روزش هم که پر بود از ان همه کار

در تقاطع ها یا که  در ان خیابان و پیاده رو... وکار و کار

اه ه خدا چقدر اکنون سردش شده است

در هوای سرد و ضُمُخت ِ پاییزی

باید زودتر دست بکار شود که کنون

باز راهی پیاده رو و کنار خیابان بشود

طفلک اما هنوز مانده به فکر

با قلکش می شود چه چیز دیگر بخرد

ولی این بار چقدر دلش میوه می خواهد "موز و سیب و گلابی زرد "

یا که یک لیوان شیر داغ  در این هوای بشدت سرد

ناگاه چشمش به پای سرما زده اش افتاد

اه ه چقدر خوب می شد تا که جفتی کفش برای خودش بخرد

دستهای کوچکش در این هوای سرد خشک شده و پینه اورده

کاش می شد برای خودش اکنون ، دستکش پشمی قشنگی بخرد

اما باید کمی بیشتر بیاندیشد تا که بعد ِ خرید ، باز خداناکرده پشیمان نشود

بهتر است برای تن پوش خودش

کتی  ، پالتویی یا سوی شرت ِ مناسبی بخرد

اخ خدا چقدر اکنون کم دارد زندگیش

 کیف و قلم و دفتر و اسباب بازی و کتاب قصه

مداد رنگی و پاک کن و تراش رنگارنگ و یا که چتری بخرد

ولی اکنون  که خوب می نگرد به زندگیش

چه سخت است که می فهمد واقعیت چیست !!!

و اینکه دیگر نمی شود هرگز همه ی ان چیزها را برای خودش بخرد

او هنوز برای خرید نان شبش مانده

پدر پیر بیچاره و مهربان او اکنون ، مدتیست برای خوراک خانه شان مانده 

او چطور می تواند برای خودش  لباسی ، کفشی و یا نه اصلا کمترین ان چیزها را بخرد

کودک ِ مانده در میان  این همه کم و کسر

پول خود را شروع بر شمردن کرد

تمام پولی که در این ماه جمع شده بود دران قلک را 

ارام و شمرده شمرده ، شمرد و شمرد و شمرد...

شاید به پنج هزار تومان هم نرسید جمعشان اکنون

کودک چه ناباورانه  رسید به تلخ پاسخ ِ خود

اری فقط می تواند او گاهی با این اندک پول

چند تایی نان بهر خانه شان بخرد

یا  که هر گاه بابایش ندارد پول برای غذا

ذره ذره ان را بدهد خوراکی  بخرد

تا که بگذرد این روزگار برایش هم نیز

انچنان که دیروز و دیگر روزهایش گذشت و گذشت...

 

"ستاره"

 

 

 

 

نویسنده : خاکستان ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٠
تگ ها:


+ و اما صدایت...

 

 

 

 

شاید صدای تو مرا بیدار کرده است

شاید که اسمان عشقت مرا هوشیار کرده است

شاید نمی دانی چگونه برایم درخشانی

شاید فراموش کرده ای باز ز طعم ان چایی

شاید رفته باشد از یادت تمام ان حال و هوا

شاید بیاد نداشته باشی تمام ان زمزمه ها

برایم نوشتی که نور می خواهی از تمام تاریکی

برایم تو گفتی از هر چه خوبی و یا که  بدی

بدی نبود برایت که نیک می دیدی  هر انچه که بود

نگفته بودی برایم از هر انچه بود و نبود

برایم خواندی با سکوتت حرفهای ناگفته

برایم سرودی تمام شعرهای بجا مانده

باز رفتم سراغ تمام انچه که بود

باز یادم امد تمام ان قصه که بود

باز خوب دانستم که در نبودنت هستی

لیک خوب دانستم بجویمت اندر این نیستی

بیادم امد اری  تو عشق را برایم معنا بودی

خجل شدم ز خود که  نبودم انزمان که تو بودی

شد این وجودم سراسر مست ز حس روشن عشق

چرا باز ندانستم تو که بودی زاینهمه چراغانی عشق

هم اکنون در این روزگار سراسر پیغام ز حس زیبایی

"تو"را می بینم درخشان و پر تپش پر ز این همه زیبایی

تو را اگر چه نیستی خوب می بینم

مثل "ستاره"  یا که نه "خورشید" در وجود که می بینم

اکنون که حس نوشتنم نبود لیک عزیزم برای تو  "تاره"

چنان به وجد امده ام  که باز شدم برای تو همان "ستاره"

 

تقدیم به "تو" از "ستاره"

 

 

 

 

نویسنده : خاکستان ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٧
تگ ها:


+ دل و جان

 

 

 

در وجودم ، حس ِ تو ، سُکنی (به تلفظ " آ ") گرفت

 خانه ی قلبم ، ز ِ تو ، معنی(به تلفظ " آ ") گرفت

من نبودم ، هیچ ،  بی تو تا کنون اما

اینکم  ،با تو ،  ز تو ، معنی (به تلفظ" آ ")گرفت

تو ، وجود ِ نازنینم ، اندراین ،  دنیای ِ سرد

گرمی  ِ جانم شدی ، دنیا ز تو ، گرما گرفت

حس بودن یا  که ماندن ،  با تو یی ،  زیبا شدست

خوب ِ من ، با من بمان ، نقشم ز تو رنگها  گرفت

گر نبودی یا نبودم ، معنی ِ "عشقم" ، چه بود!!!

لیک ، بازگو با منت ، این دل ز که ، معنی(تلفظ" آ ") گرفت؟!!!

باز نقشم ، رنگ ِ زیبای "ستاره" می شود ، بر بوم  ِ جان

اسمان ِ تار ِ  من ،  با تو چه مهتابی گرفت!!!

در دل ِ تاریک ِ شب ، پیدا شدی در بطن ِ جان

لیک ، جویم من ، تورا در هر زمان ، شاید که جان ، جانی گرفت

ای عزیز ِ جان ِ جانم ، ای تو که  هستی چو عشق

نیک دانی ،  این نوا را از "ستاره" ، چون ز "تو" اوا گرفت

 

تقدیمی از"ستاره" برای"تو"

 

 

 

 

نویسنده : خاکستان ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱
تگ ها:


+ تکه های غزل

 

 

 

باز هر ترانه ام ، تکه تکه می شود

در دل ِ سیاه شب ، چون ستاره می شود

باز این همه سکوت ، چنگ می زند به دل

باز هر غزل ز می ، عاشقانه می شود

تا به کی شود دلم ذره ذره همچو شمع

قطره قطره تا به کی اب می شود تنم

تا به کی بود سکوت زین همه غبار غم

باز این وجود خسته ام شد ازین فراق خم

بشنو از ستاره ای عزیز

عشق تا خود خداست

عشق در وجود توست

عشق در وجود ماست

 

هدیه ای از "ستاره"

 

نویسنده : خاکستان ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۸
تگ ها: